خاطره ها
ای رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي گفتار تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا
همه درها رو به ديوار وا مي شه من از انتهای زمان آمده ام از آنجا که هیچ صدای آشنایی مرا نمی خواند آه ای خدا , تو خوب می دانی با تو هستم ای مسافر ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است ای شمع آهسته بسوز که شب زیاد است کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت عشق یعنی لایق ... شدن عشق یعنی با خدا مرهم شدن عشق یعنی جام لبریز از نیاز عشق یعنی تشنگی یعنی سراب ازروزی که دل به تو گشته تابم روی لبم نمی شینه یک لبخند میخواستم ازیادببرم عشق تو امادیدم نی شه ازتودل کند بادل بیقرارمنو تنهانزاربسه دیگه انتظار ازاون روزی که رفته ای یک ساله دلم نمیدونی که درچه حاله من دارم ازتنهایی دق میکنم اما دل سنگ تو بی خیاله بادل بیقرار منوتنهام نزار بسه دیگه انتظار ای ساکن سرزمین صدای بی ریایی: قلب مرا، عشق مرا دزدیدی و هرگز تا به حال بر زبان نیاوردی آنچه را که در انتظارش هستم. ناب و التیام بخش بود عشقی که به ارمغان آوردی اما نمی خواهم بگویم دوستت دارم!!! ای کاش حد اقل می دانستی که به حد مرگ دوست دارم بدانم که در دلت چه میگذرد... ای کاش دلت دریچه ای داشت تا خواهش میکردم و در میافتم حرف های ناگفته ی درونت را... زندگی بیشترش سوختن است...درس آموختن است زندگی انتظاری ست که انسان ز برادر دارد زندگی زندانی ست که در آن بیشتر از زندانی زندانبان دارد زندگی دِین بزرگی ست که بر گردن ماست چون از همیشه عاشق ترم با من باش چون آبروی عشق و می خرم با من باش...! نيست ياري تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش چنگ اندوهم, خدا را, زخمه اي زخمه اي, تا بركشم آواز خويش بر لبانم قفل خاموشي زدم با كليدي آشنا بازش كنيد كودك دل رنجه دست جفاست با سر انگشت وفا نازش كنيد پر كن اين پيمانه را اي هم نفس پر كن اين پيمانه را از خون او مست مستم كن چنان كز شور مي بازگويم قصه افسون او رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من رنگ چشمش كي مرا پابند كرد آتشي كز ديدگانش سركشيد اين دل ديوانه را دربند كرد از لبانش كي نشان دارم به جان جز شرار بوسه هاي دلنشين بر تنم كي مانده از او يادگار جز فشار بازوان آهنين من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد در ميان خرمن گيسوي من آنقدر دانم كه اين آشفتگي زان سبب افتاده اندر موي من آتشي شد بر دل و جانم گرفت راهزن شد راه ايمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون ز پا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه صحراي عشق در شبي چون چهره بختم سياه ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت بر سرم باريد باران گناه مست بودم, مست عشق و مست ناز مردي آمد قلب سنگم را ربود بسكه رنجم داد و لذت دادمش ترك او كردم, چه مي دانم كه بود مستيم از سر پريد, اي همنفس بار ديگر پر كن اين پيمانه را خون بده, خون دل آن خود پرست تا بپايان آرم اين افسانه را خدایا کفر می گویم پریشانم ، روی هر پله ای که بایستی خدا یه پله از تو بالاتره نه به خاطر اینکه یادت بندازه من خدا هستم و تو بنده ای بلکه برای اینکه دستهای تو رو بگیره بالا بکشه ... خداوند بی نهایت است اما به قدر نیاز تو فرود می آید به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کار گشاست سرنوشت لعنت به این سرنوشت که این قصه رو اینجور نوشت نفرین به این زندگی مردیم می گیم زنده ایم شرافت سگ رو دیگه اینروزا آدم نداره هر که بهت سلام کنه بدون لیاقت نداره بدون هیچ بهونه ای عاشق و دیوونت می شن اگه یه وقت قبول کنی دشمن دیرینت می شن برای بی وفایی شون کلی واست دلیل دارن هزار جورم بهونه و حرفای نانجیب دارن آدما اینجورن دیگه آدما اینجورن دیگه اگه بهت بر نخوره وصله ی ناجورن دیگه دلم می خواست عاشقی رو با رنگ تازه بکشم خدا رو آبی بکشم آدم و اصلا نکشم دلم می خواست مداد من تا ابدیت بکشه اگر که سرنوشت اینه آدم و هیچ وقت نکشه لعنت به این سرنوشت لعنت به این سرنوشت انسان عزیزانش رو فراموش نمیکنه بلکه تنها به ندیدنشون عادت میکنه. تقدیم به تو، به کسی که عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش غیرممکنه.. خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك ميشود و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود...
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر. برادر ميشود محتاجان برادري را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را. راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجانِ به عشق را... خداوند همه چيز ميشود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل ؛ به شرط طهارت روح ؛ به شرط پرهيز از معامله با ابليس. بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا! و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف، و زبانهايتان را از هر گفتار ِناپاك، و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار... و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها! چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و
تكهاي نان مينشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"... مگر از زندگي چه ميخواهيد، كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟ كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟ كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟ قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد. زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح. كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد. بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط. براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي...! عجب صبری خدا دارد: عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون می کردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم . عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم. عجب صبری خدا دارد: اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم. عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چه بودم. يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی که لیلی گرچه در چشم تو لیلی است به هر جزئی ز حسن او قصوری است ز حرف عیب جو مجنون بر اشفت در ان اشفتگی خندان شد و گفت : اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی تو که دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و رویی است تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو ، او اشارت های ابرو دل مجنون ز شکر خنده ، خون است تو لب می بینی و دندان که چون است کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام نه ان لیلی است کز من برده آرام
لحظه ها لحظه بيزاري شدن
هوا مسمومه و ماتم مي ياره
واسه موندن ديگه جايي نداره
آسمون رنگ گل لاله گرفته
مهربوني ره صد ساله گرفته
جاي شادي رو ديگه ناله گرفته...![]()

از آنجا که هیچ آغازی نیست ....
من از انتهای سکوت آمده ام
از آنجا که هیچ نجوایی گوش را نمی نوازد ....
من از انتهای شب آمده ام
از آنجا که هیچ نشانی از خورشید نیست ….
من از انتهای تاریکی آمده ام
از آنجا که هیچ امیدی به نور نیست ….
من از انتهای غم آمده ام
از آنجا که لبخند معنا ندارد ….
من از انتهای تنهایی آمده ام
از آنجا که هیچکس مرا نمی شناسد ….
من از انتهای بی رنگی آمده ام
از آنجا که هیچ اثری از رنگین کمان نیست .
من از انتهای غربت آمده ام
که تنهایی فقط تو را سزاست و بس
می دانی که چه تنها و غریبم
من در این هیچستان
پشت تک درختی خاموش
کلبه ای از سکوت ساخته ام
هر روز از پشت پنجره ای تنها
غروب خورشید غم زده را
به تماشا می نشینم
طلیعه صبح , هر روز
آواز سوزناک تنهایی ام را
آهسته در گوشم زمزمه می کند
و چه غریبانه هر صبح
پنجره مبهم سکوت را
رو به سوی دشت غربتم باز می کنم
نسیمی آرام و سرد
صورتم را می نوازد
و به یادم می آورد
روزی دگر از روزهای تلخ و بی انتها
چشم به راه نگاه بی صدای توست . . .![]()
.jpg)
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت من و از یاد تو برده
هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه
تور و یاد من می یاره
با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی
به گذشته برمی گردم به سراغ خاطراتم
تازه میشود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو میرسم همیشه در نهایت رسیدن
هر کجا باشی و باشم به تو بر می گردم از من
این تویی همیشه من توی آیینه تقدیر
باهمه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر
با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی
به گذشته برمی گردم به سراغ خاطراتم
تازه میشود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو میرسم همیشه در نهایت رسیدن
هر کجا باشی و باشم به تو بر می گردم از من
این تویی همیشه من توی آیینه تقدیر
باهمه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر
با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی![]()

















































































































مست ولایعقل ؛مضطروبدون عمل !دربدر؛کوی به کوی ؛
کوهستان به کوهستان ودرآخرخداازسنگ به سنگ
شب را آهسته خفتم درمیان بالش غم اندودباد
سفره ای گستردنددرمیان تلب ازخاک؛سینه سپربه وداع تسلیم
تسلیمی که میدانم برگشتی نداردتنهاوسرما!اثرکردبرپیکره جانم
روحم آنوقت نظاره گرجسمی شدکه پربودازریشه های داغ ننگین جدایی
خاموش وخلوت؛آمدکنارم روح بی پروایم پرگشودیم؛رفتیم اندرون حجله
کوکبان راهی نبودبیچاره؛آواره؛سرخورده نمک های کویردرپی سفر
زخم تنم را نوازش دادندولی راهی نبود؛آماج زهرهای به کمین 
پیاله دردستان ساقی؛سرکشیدم؛فریادی نبود؛ناف متورم؛هرآنچه ریشه بود
آبیاری شددرتنم ریشی که سد آب ندیده بود؛بی پناه وپرگناه؛
مدعی نشستم؛سفره ازخاک برچیدم به گناهم خنده ای سردادم
به روحم قسم دادم فریادکردم بشنو صدایم این جواب گناهم



گرگناهان من شماری ای دوست






صدبل هزاراست وغیرش نکوست





گناه گرنگاه عاشق به معشوق باشد




گناه من خیل است بسان موی پوست





چه می خواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ،
خداوندا ! اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟! خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟! خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت ...
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 










| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








