تبليغاتX
دست نوشته های من
چشمام کمسو شده پاهام رمقی نداره دل نوشتن ندارم می خوام برم ولی کشش این نوشته ها وسوسم می کنه که بیام بخونم بنویسم

احساسم باز درگیره باز شروع شد یه درگیریه تازه باز دلهره باز ترس از جدایی دارم دیوونه میشم  این یکی مثل فرشته ی نجات بود برام تو اوج درگیریام تو اوج تنهاییام اومد ولی می ترسم می ترسم از اینکه تو اوج وابستگیام بزاره و بره دل من طاقت شکست نداره خدایا تو فقط از ذلم آگاهی تو یکی کمکم کن




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

بازم سلام

دیگه نمی خواستم بییام ولی دلم تنگ شد واسه نوشته هام واسه دوستام واسه تموم این دست نوشته هام نتونستم راحت بگذرم تک تک اینا روزای تنهاییم بود تک تک اینا واسم خاطرات تلخ گدشتم بود ببخشید ستاره جون ٬ امین نتونستم بهتون سر بزنم میامو جبران میکنم واسه هرپستی که نشد بیام میامو نظر میزارم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

دارم میرم دیگه شاید هیچ وقت هیچی ننویسم

بچه ها حلالم کنید

دارم میرم پی زندگیم ٬دارم میرم تا از این دنیای مجازی و خاطراتش دل بکنم دارم میرم تا بتونم گذشتمو با تموم بدیاش فراموش کنم دارم میرم با یه دل پاک با یه دنیا امید همراه با خدایی که تو قلبم اومده و می مونه زندگیمو از نو شروع کنم دارم میرم تا بتونم به آیندم فکر کنم .................................

۱۶ماه از تنهاییام نوشتم ۱۶ماه از دلخوریام نوشتم ۱۶ ماه ز زمین و زمون بد گقتم و نوشتم ولی می خوام این ۱۶ماه و فراموش کنم و یه عمر به خوبیاش فکر کنم به اینکه خیلی سالار که بنده ای به کفر گویی منو بخشید ٬خدایا عاشقت شدم می خوام یه عمر پرستشت کنم می خوام یه عمر به داشتنت فکر کنم  خداحافظ دست نوسته های من

خداحافظ دوستای گلم

ستاره ی مهربون ٬امین آزادی طلب ٬زهرا٬خشکه مقدس٬دختر دریا٬مهرنوش٬نسیم.................... خیلیای دیگه

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

خدایا ممنونتم ٬واسه تموم مهربونیات ٬ممنونتم که بهم فهموندی هنوز یادمی هنوز این بنده ی حقیرت و با همه ی بد قلقیاش و نامهربونیاش ٬دوست داری خدایا وقتی سر سجاده شکرت می کنم حس میکنم تازه پیدات کردم تازه فهمیدم اونی که اون بالاست عجب دلبریه ٬ اونی که اون بالاست تنها کسی که می تونم با تموم وجود جلوش زانو بزنم و بگم عاشقشم ٬بهش بگم اگه فراموشم کنه می میرم ٬بهش بگم دلمو برده ٬بهش بگم تو قلب کوچیکم عجب جایی گرفته

خدایه بزرگ ای مهربون دوست دارم با تموم وجود می پرستمت عاشقتم این عشق ابدیه ٬ابدی




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

فردا نیمه شعبانه ٬فردا تولد کسی که یه دنیا منتظرشن فردا تولد مردیه که از جنس علی از جنس حسین از جنس رضا ست خیلی قشنگه وقتی به این فکر می کنی که هنوزم از اون آدمای مهربون از یکی هست تو این دنیا ....... تو دنیای پر از ظلم و ستم یکی هست که از جنس اونا نیست خیلی قشنگه که صبحها پا می شی یادت باشه که مهدی هست و بالاخره انتظارا تموم میشه

امروز با تموم وجود از خدا خواستم که مارو انقدر منتظر نزاره دلمی می خواد بیادو به خیلیا که می شینن و به خداو حضرت محمد کفر میگن ثابت شه که همه ی اینا وجودشون درسته

فردا روز بزرگیه تولد امام عصر ما

مهدی جان منم مثل خیلیا شبا به عشق و اون جمعه ای می خوابم که تو بیای که تو بیایو دل مارو با اومدنت شاد کنی

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

بوی نفت بوی خون بوی موی کز خورده

این ورا کسی انگار چند روزیه مرده



چند تا قرص خواب آور با یه تیغ خون آلود

قوطی پر از کبریت رد نازکی از دود



اون نگاه واموندش خیره مونده رو دیوار

چند تا کاغذ پاره چند تا دونه ته سیگار



پینه ی کف دستش کفش های فرسوده

این نشونه ها یعنی٬  مرد زندگی بوده



مثل اینکه خوابیده سال های سال اما

سال های کابوسی سال های بی رویا



بعد از این همه مردن اون بعیده برگرده

مرگ ازش عقب مونده بس که خودکشی کرده




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

خدایا بهت نیاز دارم ٬خیلی وقته نماز نخووندم خیلی وقته دستامو طرفت بلند نکردم خدایا تو یکی تنهام نزار بزار بودنتو تو وجودم حس کنم

چقدر دلم واسه پاکی تنگ شده چقدر دلم واسه گنبد مسجد تنگ شده چقدر دلم واسه بوی گلاب تو ضریح امام زاده ها تنگ شده دلم واسه صدای قرآن تنگ شده واسه زمزمه ی اذان تنگ شده ٬ خدایا دلم واسه با تو بودن تنگ شده خدایا دستمو بگیر و از این گودال تنهایی بکش بیرون خدایا بهت نیاز دارم به قلبم بیا.........................................




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

تو می دانی٬ که من از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم ٬تنهایی است.

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

امروز به یه مهمونی مزرخرف دعوت شدم

جشن عروسی پسر دوست مامانم ٬خدا بهم صبر بده این مهمونی  از اون مهمونیاست که باید الکی بخندی باید واسه همه با کلاس بازی در آری باید نیشت و تا بنا گوش باز کنی ٬اه از این جمع زنونه بدم میاد ٬ از اینکه باید به همه توضیح بدم ٬از سوالای بی مرد اونا( درست تموم شد لیلی جوووون ؟ ازدواج نکردی ی ی ی ی؟ وای چه جوری اینهمه لاغر شدی ی ی ی ی؟ دماغتو عمل کردی ی ی ی ی؟ چشمات لنزه ه ه ه ه ؟ لباست خارجیه ه ه ه ه ه ه ؟ کرمت چیه ه ه ه ه ه؟ کیفت مارکداره ؟ واااااااااااااااااااااااااااا چرا لباست گشاده ه ه ه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) ٬اه اه صدتا سوال مزخرف دیگه . اصلا  حوصله ندارم ٬اگرم نرم مامانم ناراحت می شه ٬از همه بدتر اینه که تا می بیننت واست تندی شوهر پیدا می کنن ٬یکی گنده دماغ تر از خودشون ٬ اه اه

سرم داره از درد می ترکه وای شبو بگووووووووووووووووووووووووووووووووووو




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

این روزا سرم و حسابی شلوغ کردم تا کمتر خونه باشم ٬صبح تا ظهر بالای شهر کلاس زبان می رم ٬ظهر تا غروب پایین شهر کلاس آتش نشانی٬ تو این یه مدت چیزای توجهم و جلب کرد ٬تو کلاس زبان خانومای سن بالا هم هستن ۴۸ سال ۴۰ سال ٬تو کلاس آتش نشانی هم خانومای ۳۵ ساله ۳۶ ساله هستن٬ولی زنای ۴۸ ساله ی اونجا انگار ۱۰ سال جوونتر از زنای کلاس آتش نشانین ٬تو کلاس زبان زنها دنبال جدیدترین رنگ مو هستن ٬مدل جدید طراحی ناخن ٬کلاس بادی بیلدینگ ٬ خیلی چیزای دیگه ٬همه هم با ماشینای خودشون میان و میرن ٬ولی زنای آتشنشانی تو فکر شام شب بچشونن ٬غصه ی بدهی شوهرشونو می خورن ٬ همشون باید یک ساعت زودتر از خوونه راه بیوفتن تا به اتوبوس واحد برسن  ٬امروز یکی از زنا می گفت داره در به در دنبال خوونه می گرده یه جوری همه در گیر مشکلاتشونن اونقدر که حتی وقت نمی کنن یه سوهان به ناخنشون بکشن چه برسه به طراحیش

ولی زناشون با محبت ترن ٬یه جحورایی خونگرمن ٬ حتی حسادتشون کمه

می دونی تو یه یه شهر مثل تهران اینهمه اختلاف بین پایین شهر و بالای شهر هست ٬پس ببین بین ما و یه کشور پیشرفته چه خبره...........




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

امشب از اون شباست ٬دلم خیلی گرفته ٬واقا هیچی تو این دنیا نیست که باهاش حال و هوام عوض شه ٬دوستامم که ای بابا...........................

نرگس یه وقتایی روزی ۱۰۰ بار زنگ می زنه اونم روزایی که عصبیه ٬دلتنگه٬دعوا کرده .ولی روزایی که خوشه و می گذرونه اصلا من و یادش نیست مثل امروز مثل دیروز

ولی من واسه دلتنگیام هیچ کسی رو ندارم همیشه باید با تنهاییم دردو دل کنم یه وقتایی احساس می کنم هرچی میام سمت خدا ٬خدا یه قدم ازم دور تر میشه خدایا حتی توهم تنهام گذاشتی ٬تو این روزا واسه اینکه سرم گرم شه کل روزامو برنامه چیدم این کلاس اون کلاس٬ولی غروب ها که میام خوونه اول دلتنگیامه ٬خدایا کم آوردم

خسته شدم از سنگ صبور بودن ٬خسته شدم از گوش شنوا بودن چرا هیچ کس سنگ صبور من نیست ٬آخه منم آدمم منم حق دارم دلم بگیره

ازت دلگیرم نرگس خیلی زیاد ٬من از دوست ضربه زیاد خوردم ٬ولی تو واسم با همه فرق داشتی ٬آدما زیاد اشتباه می کنن منم راجع به تو اشتباه کردم تو هم عین بقیه ای یه آدم منفعت طلب




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

با این تعطیلی های پی در پی منم تصمیم گرفتم با خوونوادم بریم شمال البته نه مثل همیشه ماشین و روشن کنیم و گاز بدیم تا تنکابن بریم باغ و بعد چند روز بگازیم بیایم تهران ٬این سری مهدی (داداشم) با خانومش و هستی(دخترش فقط ۹ماهشه) با ما اومدن ٬مهدی از اون آدمای عجیبه از اونا که کلش باد داره از اونا که تکرار و یه نواختی بدش میاد ٬اینسری برنامرو اون چید که مسیر و عوض کنیم و بریم یوش و کجور ٬عجب جایی بود تو این گرما اون بالا هوا یخ بود ٬مهی بود که من به عمرم ندیده بودم یعنی من که از ترس اینکه مهدی راه و درست نبینه و ماشین پرت شه تو دره داشتم سکته می کردم ٬وقتی رسیدیم بالا خیلی قشنگ بود ابرها زیره پای آدم بودن فکر می کردی رو ابرا وایسادی یه حس عجیبی داشتم ٬واقا بزرگی و توانایی خدا تو طبیعت ظاهرو معلومه

داداشم آدم عجیبیه تموم راهی رو که بر می گشتیم همش به اون فکر میکردم تو زندگیش خیلی گرفتاری داشت از اون بچه هایی بود که همیشه مامان و حرس می داد همیشه مامان دلواپس کاراش بود ٬آدمی که نمی تونی پیش بینی کنی الآن می خواد چی کار کنه   به همه ی آدمای اطرافش حتی اگه نشناسه کمک می کنه فرقی نداره مالی جانی همه چی٬یه جورایی دوست داره حامی باشه یه جورایی تو دل همه جا داره آدم سرزنده ایه شاید اگه من یک صدم از مشکلاتی که اون کشیده رو داشتم تا حالا دق کرده بودم ولی اون توی هر مشکلی همیشه می گه : حل می شه ٬خدا اون بالا هوای من یکی رو داره. وقتی باهاشی دلت قرصه از هر کاری سر در میاره همه چی می دونه همه جارو بلده ٬آدما واقا موجودات عجیبین . خیلی خوبه که آدم تو زندگیش محکم باشه و جلوی سختی ه و مشکلات کم نیاره ٬با اینکه داداشمه ولی من با اون خیلی فرق دارم ................................




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

آلبوم و آوردم عکسات هنوزتو آلبومم بود ٬به اون عکست که تو عروسی مهدی گرفته بودی خیره شدم اون آخرین عکسی بود که ازت داشتم ٬به چشمات خیره شدم وای چهقدر دلتنگتم ٬یاد دستات افتادم که همیشه گرم و مهربون بود ٬انگار همین دیروز بود یادته کلی خوشحال بودی که یکی دیگه از نوه هاتم سرو سامون گرفت

روزی که از بیمارستان خوونمون زنگ زدن و گفتن تو تصادف کردی فکر نمی کردم قضیه جدی باشه وقتی مامان بهم زنگ زدو گفت آقا جون رفته کما بازم باور نکردم  همش می گفتم نه اون بر می گرده اون میاد مگه می شه اون که هنوز روپاست

وقتی دو روز بعدش اومدم بیمارستان آپادانا ملاقاتت وقتی هرچی دستات و گرفتم و صدات کردم عکس العملی ندیدم ٬وقتی دیدم مهدی داداش احساساتیم که همه می گفتن عین تو ٬به دیوار تکیه زده و داره گریه می کنم ٬دلم ترسید گفتم نکنه اینا راست می گن٬نکنه می خوای بری.........

وقتی بعد ۶ روز تو کما بودی ٬تو حیاط دانشگاه گوشیم زنگ خورد دیدم مهدی می گه لیلی بیا آقا جون مرد٬هنوزم باورم نمی شد ٬موبایلم وسط حیاط تو اوج نا باوری از دستم افتاد فکر می کردم خوابم یا نه مهدی داره خواهر کوچولوشو اذیت میکنه

ولی وقتی رسیدم به بیمارستان وقتی بابام و دیدم که داره واسه پدر زنش با تموم وجود گریه می کنه باورم شد که رفتی ولی بازم می گفتم شاید خوابم ٬آره لیلی خوابی؟ ولی نه اینا همه واقعیت بود سه ساله پیش بابابزرگم که همه ی دل خوشی مامانم بود جای بابای نداشته ی پدرم بود

کسی بود که لوتی گریش و مردونگیش تو پایین شهر تهران بین قدیمیا زبون زد بود

واسه همیشه رفت رفت تا واسه همیشه آسوده بخوابه رفت که غصه ی قهر رای طولانی بچه هاش باهم و نخوره ٬رفت تا بی احترامیه عروساش و نبینه ٬رفت تا بی مهریه نوه هاش و نبینه رفت تا آسوده بخوابه

آقا جون خیلی دوست دارم حتی الان که نیستی میدونی جای اون خوونه ی بزرگ کلنگیت یه برج ساختن ٬گاهی اوقات به یادت می رم با مامان اونجا مامان کلی گریه می کنه ٬منم مجبورم بغضم و تو گلوم نگه دارم چون مامام طاقت اشک منو نداره

بعد سه سال هنوزم مامان هر هفته میاد سر خاکت منم بعد سه سال هنوزم با دیدن قبرت گریم می گیره

ای کاش بودی ای کاش بودی و مرهم دل دختر بزرگت می شدی ٬وقتی مامان با حسرت به عکست نگاه می کنه می خوام بمیرم و اون نگاهش و دیگه نبینم

روحت شاد...........




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..

خیلی دلم می خواد از این دنیا و آدماش بکنم خیلی دوست دارم یه روز از خواب پاشم و ببینم سبک شدم اون سر درد های همیشگی٬ معده درد مزخرف٬احساس خستگی که روز به روز داره شدید تر می شه.... همه و همه من و رها کرده باشن

دلم می خواد روزی رو ببینم که تو این دنیا نباشم ٬تازگیا همش به این فکر می کنم که اگه بمیرم کی واسم خیلی گریه می کنه

شاید واسه خیلیا حرفام مسخره باشه ولی این قضیه فکرم و شدید درگیر کرده

می دونم مامانم طاقت نداشتنم و نداره ٬ دوست دارم تو جوونی مرگ رو تجربه کنم

مگه نمی گن مرگ واسه بنده های خوبه خدا از عسلم شیرین تره ٬خوب منم می خوام این شیرینی و تجربه کنم

تو این دنیا هیچ شیرینی کامم و شیرین نکرد اگرم شیرین شد تهش تلخی هم همراه داشت

می گن پیشونی نوشت هرچی باشه همون می شه ولی من احساس می کنم پیشونی نوشتی ندارم وضعیتم شده مثل ۲سال پیش

دوست دارم تنها باشم خودم و خودم ٬دوست دارم فقط بخوابم دوست ارم بخوابم و خوابی نبینم ..........................




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
توسط ..:: ................. ::..